|
|
|
||||
|
هیچکی نمیدونه من الان چه حسی دارم مگر اوناییکه واقعا دلتنگی رو چشیده باشن.من امروز میرم تا شازده رو ببینم.بعد زمانی که شاید برای همه کوتاه باشه و کم ولی برای من خیلی طولانیه.دیشب اصلا نتونستم بخوابم
نمیدونید چقدر وقتی دیروزصداش رو شنیدم هیجان زده وغافل گیر شدم.. وااااااییییی خدای من امروزرو تموم نکن.خیلی دوست دارم اصلا نمی تونم چیزی بگم.
+
نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 8:8 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق ابی دریا ی واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرندگان میخواند دلم برای کسی تنگ است که همچون کودکی معصوم دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من میکرد دلم برای کسی تنگ است.....................
+
نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 7:4 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم برای کسی تنگ است که شوق زیستن را برایم اورد. درسته که نسبت به قبل دیدارهامون بیشتر شده اما من هنوز دلم تنگه.شازده میگه این دیدارها تبدیل به عادت شده اما اگرهم عادته عادت قشنگیه. اما به نظر من این عادت نیست یه چیز دیگس.نمیدونم چیه.اما عادت نیست اگه من به دیدنش عادت کرده بودم که دلم اینقدر تنگ نمی شد و بعد از یه مدتی به نبودنش هم عادت میکردم.همونطور که به بودنش عادت کرده بودم.نه اینکه بیشتراز قبل دلم براش تنگ بشه و هر روز که می گذره دل تنگیم بیشترمیشه. حالا که دانشگاه هم تموم شد حسابی کلافم .چون بهترین وقت ممکن هم برای با هم بودن تموم شد خیلی ناراحتم.بهم نخندید اولین باره که دلم میخواست ترم تموم نشه. اما این مدت خیلی چیزای خوبی یاد گرفتم و خودم رو بیشتر شناختم مخصوصا با سوالای سختی که دختر خالم ازم میپرسه.من به دختر خالم گفتم این سوالای سخت رو از شازده بپرس اون خوب میتونه جوابت رو بده.البته اینم بگم که من از پس جواب دادن به سوالاش بر اومدم. امتحانام نزدیکه برام حسابی دعا کنید شرمنده نشم.
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 8:58 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محلات: محلات در روزگار هخامنشيان بخش كوچكي از ايالت ماد به شمار مي رفته است، اين منطقه در دوران اشكانيان جزئي از ايالت والي نشين ماد بزرگ محسوب مي شود، در زمان سلوكيان اين ناحيه، مخصوصا" قسمت شمالي آن يعني دهستان خورهه مورد توجه حكام يوناني بوده است وجود آثار باستاني باقي اثر باستان در استان مركزي است در روشن ساختن سابقه تاريخي اين منطقه نقش مهمي را ايفاء مي كند. در رمان ساسانيان نيز منطقه محلات، مخصوصا" دره رودخانه قهرود در جنوب اين شهر محل استقرار جمعيت بوده است آثار باقيمانده از يك آتشكده مربوط به اين دوره اين مطلب را به وضوح نشان مي دهد در دروان نخستين اسلامي اين شهرستان جزء منطقه اي به شمار مي رفت كه جبال خوانده مي شد از زمان سلاجقه بر اين سامان عراق عجم نام نهاده اند كه حوزه كنوني اين شهرستان بخش كوچكي از منطقه عراق عجم به شمار مي رفت و اين نام تا زمان قاجاريه و پهلوي نيز معروف بوده در تقسيمات كشوري روزگار مغول اين ناحيه جزئي از منطقه اي بود كه عراق عجم ناميده مي شد و در قرن هفتم عراق عجم را قمستان عراق مي خواندند در قرن چهارم هجري و در روزگار ديالمه ( 378ه.ق. ) بصورت رستاق ( بخش فعلي) شناخته و آن را به چند طوج تقسيم كرده اند در همين دوره منطقه مورد نظر ما رستاق انار خوانده مي شده است . وجه تسميه نام محلات: انگيزه ايجاد شهر، وجود اب، از چشمه اي طبيعي است كه جهت كشاورزي استفاده مي شود. همان طور كه از نام شهر پيداست محلات يك اسم عربي است كه جمع محله مي باشد زمان اين نام گذاري دقيقا" معلوم نيست ولي به گفته يكي از مطلعين محلي فردي بنام سهراب امين اين اسم را در زمان حمله افغانها ( ازاد خان) به اين منطقه بر روي اين شهر گذشته شده است و اينكه چرا اين شهر را محلات مي خوانند به علت وجود محله هاي مختلفي بوده كه با يكديگر تجانسي نداشته اند در گذشته اختلاف بين محله ها گاهي به حدي مي رسيده كه كسي جرات پا گذاشتن به محله ديگر را نداشته در حال حاضر اين اختلافات به دليل وسيعتر شدن شهر و افزايش جمعيت و بالا رفتن سطح فرهنگ مردم و زياد شدن مشغله كمرنگ شده است ولي هنوز هم با وجود نام گذاري خيابان ها به اسامي مختلف باز هم هر محل را به نام قديمي اش مي خوانند از محله هاي قديمي شهر مي توان از محله بالا، محله زير، آبرويه، قلعه و گوشه نام برد. روستاي لريجان : نام دهي در دهستان باقر اباد شهرستان محلات است، كه در تمام ايران نامي بي مانند مي باشد اين واژه در هيچ فرهنگي نيامده است لر يعني جوي آب باشد اعم از ان كه سيلاب او ار كنده و يا ساخته باشند جان پسوند مكان است و معرب گانم +++++++++
منبع اينترنت
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 7:41 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مشخصات یک پسر خوب يک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گير نميدهد .
+
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 7:41 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از پنجرهها
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 9:1 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
غروبی بود و صحرایی غم آلود برخسار افق، دردی نهانی به کوه و دشت خورشید جهانتاب همی پاشید گردی زعفرانی نصیب ابر میشد رنگزردی در آغوش سپهر لاجوردی درون سینه ی دریای آرام نمایان بود نقش روی خورشید بسان خرمن زر، چهره ی مهر میان آب دریا میدرخشید کلاغی روی دریا ال میزد جوانی، نی در آن احوال میزد زمِین در ماتم هجران خورشید چو مصروعی دمادم جان بسر بود تو گویی جان او بر لب رسیده که همچو دردمندی محتضر بود ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه همه بودند غرق درد و اندوه زمین گویی به گوش شمس میگفت - که : دور از روی تو خاموش و سردم مرو ، ای گرمی جان من از تو بمان تا روز و شب دورت بگردم مکن عزم سفر ، آرام من باش تو بخت روشنی بر بام من باش ولی مهر درخشان نرم نرمک - ز پیش دیده در مغرب فرو رفت تو گویی نو عروس نامرادی - بزیر خاک با صد آرزو رفت زمین هم در عزای روی خورشید بتن از شب ، لباس سوگ پوشید پس از چندی ز پشت کوه خاور - جمال نقره فام ماه ، سر زد فلک با دست ماه عالم افروز در و دیوار را رنگی دگر زد ربود از دیده بینندگان خواب که دارد عالمی دامان مهتاب در آن دم بر فراز تخته سنگی - که بر پیشانی ساحل عیان بود سر مهپاره ی خورشید روی - بدامن جوانی خسته جان بود جوان در ماهتاب بوسه انگیز همیزد بوسه بر چشمی هوس ریز نگاه آندو ، با هم راز میگفت نگاه ، عاشقانرا صد زبان است بود پوشیده از چشم من و تو هر آن رازی که بر عاشق عیان است (( تو مو می بینی و او پیچش مو )) (( تو ابرو ، او اشارتهای ابرو )) جوانک زلف دختر را به نرمی بانگشت نوازش تاب میداد پریرو گریه میکرد از سر شوق به نرگس های چشمش آب میداد میان گریه گاهی خنده میکرد لبش کار مه تابنده میکرد جوان زیر لب با خویش میگفت : - مه من ، دلربا شیرین دهانست (( میان ماه من تا ماه گردون )) (( تفاوت از زمین تا آسمان است )) قمر ، این زلف عطرآگین ندارد قد موزون ، لب شیرین ندارد لبش چون مادری گمکرده فرزند - بروی چهره ی جانانه میگشت تو گویی در میان بوستانی - بروی برگ گل ، پروانه میگشت گل یک بوسه از شیرین دهانی - بود شیرین تر از جان جهانی پریرو تا برد دل را ز عاشق - بهنگام نیازش ناز میکرد خمار آلوده نرگس را به صد ناز - گهی می بست و گاهی باز میکرد دلارامی که رمز عشق داند گهی جان می دهد گه میستاند جوان ، آهی کشید و گفت : ایگل - (( چه خوش باشد که بعد از انتظاری...)) کلامش را برید و گفت آنماه : - (( به امیدی رسد امیدواری )) جوان گفتا که : من امیدوارم پری گفت : امشب امّیدت بر آرم هزاران راز دل گفتند با هم که گوش با هم نشید آنرا بلی ، راز دل آشفته دلها نخواهد بار منّت از زبانرا بچشم یکدگر تا خیره بودند - هزاران گفته از هم میشنودند جوان با چشم گریان ، گاهگاهی - بچین موج دریا خیره میشد غم و شوق و امید و نا امیدی - بجان دردمندش چیره میشد زمانی از ته دل ، ناله ها داشت حکایت ها نهانی با خدا داشت گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش - به روی یار ، گرد آه میریخت گهی با قطره های روشن اشک - ستاره بر رخ ان ماه میریخت ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود خدای عشق آنجا (( ناخدا )) بود پریرو ، موی عطر افشان خود را - پریشان در مسیر باد میکرد ز هم پاشید بنیاد جوانرا که در عاشق کشی بیداد میکرد ورق میزد کتاب دلبری را که تا خواند فصول آخری را جوان ، آهسته و آرام آرام سرش بر سینه ی معشوق خم شد فروق از دیده ی او رخت بر بست صدای ناله اش یکباره کم شد ز شوق خود بپای یار جان داد به جانان بهتر از جان کی توان داد؟ در آن حالت بروی عاشق زار - نسیمی نرم نرمک باد میزد ز مرگ عاشقی هجران کشیده - خروشان موج دریا ، داد میزد پریرو با نگاهی حیرت آمیز - پریشان بود با حالی غم انگیز در آن دم ناله ی صحرا نوردی - به کوه و دشت پیچید از ره دور که او با سوز دل این شعر میخواند - بآهنگ (( نوا )) اما به صد سوز خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد که پیش روی جانان جان سپارد شعر از : مهدی سهیلی
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 7:29 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیروز غافل گیر شدم.شازده اومده بود پشت در کلاسم.دلم براش خیلی تنگ شده بود.خدا دلش به حالم سوخت اینگار.روز قبلش با دوستای مشترکمون رفته بود بیرون.من نرفتم.چون توی بچه ها کسی بود که به من قبلاپیشنهاد داده بود البته قبل از ورود شازده به زندگی من.منم به خاطر اینکه هم شازده ناراحت نشه و هم خودم معذب نباشم.نرفتم.اخه هیچکدوم از بچه ها از رابطه ما خبر ندارن.منم چون دوست نداشتم باز شازده فکر کنه نخودیه(این رو یه بار که با بچه ها رفته بودیم بیرون گفت) وهمین که دوست نداشتم بازم تظاهر کنم و همین طور توی برخوردم نسبت بهش محتاط باشم ترجیح دادم نرم.اما دلم براش تنگ شده بود.و همش خدا خدا می کردم که یه جوری بشه بینمش. 1-2 ساعتی با هم بودیم خیلی خوب بود.قرار بود امروز هم اون جایی کار داره با هم بریم.اما ازش خبری نشد.هرچی منتظر شدم که خبر بهم بده نداد.دلم هنوزم تنگه.می دونم دیدن زیاد شایدبیشتر بهم وابستمون کنه و دورشدن از هم اونم باشرایطی که من دارم و شهر دیگه درس می خونم برامون سخت باشه.اما من دیگه وابسته شدم اگه اینطوری نبود دلم اینقدر براش تنگ نمی شد.اما گاهی اوقات میگم که هروقت اون شرایط پیش اومد فکرش رو می کنم.میتونم یه جوری خودم رو وفق بدم.اما الان که اینقدر بهم نزدیکیم چرا باید دور باشیم و اینقدر دلتنگ. روزهايي كه بي تو مي گذرد گرچه با ياد توست ثانيه هاش آرزو باز مي كشد فرياد در كنار تو مي گذشت اي كاش........
+
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 14:53 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 7:37 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم اگر سنگ بودم به هرجا که بودم سر رهگزر تو جا کی گرفتم اگر ماه بودی شايد به صد ناز لبه بام من مينشستی اگر سنگ بودی به هرجا که بودی مرا ميشکستی می شکستی.
+
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 7:20 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
.دچار یه سر درگمی عجیبی شدم.درست نمیتونم بفهمم ازم چی می خواد.سر درگمم کرده.فکر میکنم اونطوری که من در مورد رابطمون فکر می کردم اشتباه بوده.بهم میگه زیاد بهش زنگ میزنم. نمی خواد من دیگه بهش زنگ بزنم.البته من از اینکه بهم این حرف رو زد ناراحت نشدم چون خواسته اون برام ارجهتر از خواست خودمه.
راست می گه که بهم میگه دیونه ای.واقعا دیونم.از اون ادم مغرور هیچی در برابر شازده نمونده.بهم میگه چون دوستش دارم دیونم.اما اگه این دیونگیه من می خوام دیوونه باشم.وقتی اینو بهش گفتم بهم خندید. دلم از این روزگار حسابی گرفته.دلخوشیهام یکی یکی دارن میرن.و من موندم که چه باید بکنم. من از این اینده ایکه شازده نگرانشه و اصلا معلوم نیست اتفاق بیافته یا نه متنفرم.من الان رو میخوام با یه دید کم به اینده . خدااااااا من باید چیکارکنم؟
+
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 10:20 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نشد این تا ز سر لطف شبی سوی من آیی و بر من نظر تازه کنی نشد آن تا ز سر بخت شبی همچو گم کرده رهی از سر کویم گذری چو نه این لطف تو داری ، نه من آن اقبال شوق دیدار تو را ............ چه امید عبثی ، آرزوئی چه محال
+
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 8:52 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نیمه شب بود و تو در خاطر من چون هرشب ره خواب بر چشم ترم می بستی در خیال من و اندیشه من بودی تو نه همین شب همه شبها هستی خاطرت آرام به اندیشه من می آید همره خاطر تو بغض و غرن * می آید همه شب حال من این است نه این شب تنها همه بی تابی و شب بیداری گونه تر کردنها تو کدامین شب از این حال دلم با خبری ؟ تو چه دانی که چه سان میگذرد ؟ لحظه ها ، ثانیه ها ، بی تو سرکردن ها کاش میدانستی ..... کاش میدانستی شوق دیدار تو در سر دارم کاش میدانستم ..... کاش میدانستم که اگر باز بگویم با تو از تو چه پاسخ دارم کاش میدانستی .... کاش میدانستی که به اندازه این فاصله ها من از این فاصله ها بیزارم کاش میدانستم .... کاش میدانستم که چه در سر داری چیست برهان دمی لطف و دمی آزارم کاش میدانستی کاش میدانستم
+
نوشته شده در شنبه 15 مرداد1384ساعت 9:19 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم :من هم مال تو ام ! بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم من خودم را به تو باختم تا تو را بردم و تو خود را باختي براي من ديگر هرگز قمار نميكنم من ديگر مني ندارم كه ببازم من ديگر مال تو ام گل سرخي دارم كه در باغچه ي قلبم براي هميشه كاشته ام ....
+
نوشته شده در جمعه 14 مرداد1384ساعت 3:11 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تبسم های غمگین ترا وقتی که می بینم دلم می گیرد و تر می شود احساس شیرینم نشستی ان طرف ساکت دلت یکپارجه ابری بود و بوی اشک می اید.....خدایا من چه می بینم و وقتی نرم می بارد بدون شکوه ای از من بدست باد می افتد.......طلائی ها پرچینم کنارت می نشینم بی تعارف با سلامی گرم به سردی پاسخم را می دهی یعنی اینکه غمگینم بفکر غنچه ها هستی وحق با توست می دانم کمی تغییر کرده رنگ گلهایی که می چینم ندارد هیچ گلی شایستگی دستهایت را چه جای این من و دست زمختم و سرد و سنگینم
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 9:5 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر که امد تاری تنید تا که کامل شد پیله تنهایی من ولی تو امدی و از هم گسستی این پیله سبز رنگین مرا ای رها بخش شب ظلمانی من تو امدی و در هم شکستی این سکوت سخت و سنگین مرا ای امید بخش راه حیرانی من تو امدی و ارامش بخشیدی این قلب سرد و غمگین مرا ای ارام جان تو امدی و خلوتم بر هم زدی و با من خواندی نغمه عشق و سرود پایداری ای همنوای صبح بیدار من تو امدی و مرهم شدی بر زخم دل زهراگین من ای درمانگر دردهای سینه ام ای شفا بخش روح من فقط تویی باعث شادمانی من
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 7:33 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز شازده رو اذيت كردم.البته اين كار هميشگيمه.از بس احمقم.خودم با دستاي خودم گورمو مي كنم.مي دونم حسابي خسته ش كردم با اين اخلاق گندي كه پيدا كردم.شدم ايينه دق.بعدشم هي گله مي كنم كه ما همو كم مي بينيم تو چرا از من فرارمي كني چرارابطمون نزديكتر نميشه و....اما يكي نيست بگه والا حق داره ازت فرار كنه (خاك تو سره ديوت كنن.)راست ميگه به جاي اينكه اين چند ساعتي كه با هميم خوش باشيم من همش ضد حال مي زنم.فكر ميكنه من از با اون بودن لذت نمي برم اما واقعيت اينه كه تنها چيزي كه بعد از اين همه مدت واقعا من رو سرحال مياره و واقعا لذت مي برم همين چند ساعت شايد در هفته باشه.اما واقعا دست خودم نيست اگه اونايي كه چند سال من رو ميشناسن بپرسيد همه ميگن كه من اينطوري نبودم و ذاتا هم نيستم يعني اخلاقم اين نيست.من اصلا ادم غرغرو و بهونه گير و گير بده سرمسائل جزئي نبودم اما جديدا خيلي عنق و بد اخلاق و غرغرو شدم خودمم اينو مي دونم اما نميدونم چيكار كنم با اين اخلاق بدي كه پيدا كردم تازه زود رنجي و حساس شدن رو هم بذاريد روش عجب اشي ميشه همه رو فراري مي دم.خودم از خودم با اين اخلاقم بدم مياد چه برسه به بقيه و مخصوصا شازده.نمي دونم چه بايد كرد اما من شدم باعث عذابش الان باز اينا رو بخونه ازم شاكي ميشه كه چرا نوشتي.اما دلم ميگيره وقتي ازدستم ناراحت ميشه.واقعا حق بهش مي دم من خودخواه شدم و اون رو مي خوام فقط من رو درك كنه و من هر چي نق ميزنم تحمل كنه .اما به خدا درك مي كنم تمام مشكلاتي رو كه داره اما به جاي اينكه بيام باري از دوشش بردارم (اينم بخوره توسرم حداقل باري رو دوشش نذارم)شدم توي اين هيرووير مايه ازارش.حتما ازدستم حسابي عصباني ميشي و دلخوركه اينا رو نوشتم.اما من رو ببخش. با خودم خيلي وقته دارم فكر ميكنم و امروز هم از ساعتي كه از پيشش اومدم دارم به همه جوانب فكر ميكنم ميدونم كه مي خوام پيشم باشه و با هم باشيم در كنار هم اما اين بودن من داره اونواذيت ميكنه داره خستش ميكنه راست ميگه اگه قرار رابطه ما اينطوري باشه تموم بشه و نباشه خيلي بهتره .شايد بايد برم و هر وقت دوباره همون ادم سابق شدم البته همونكه نميشم اما بهتر از حالا برگردم.شايد بايدبمونم امايادم باشه براي شازده هم نقابمو بزنم.شايد بايد بمونم تا هردوتامون ياد بگيريم تو سختيها چه طوري كنار هم باشيم .شايد .....بايد بازم فكر كنم ببينم كدوم راه بهتره تا الان به اين نتيجه رسيدم كه شازده برام مهمتر از همه چيزه حتي خواسته خودم.بايد نظر اونم بخوام نمي خوام بدون نظرخواهيش كاري كنم كه به جفتمون مربوط ميشه.بازم مي گم نمي دونم اما واقعا مخم هنگ كرده هروقت ميگم نميدونم از دستم كفري ميشه. فكر مي كردم ميتونيم در كنار هم ويرونه ها رو بسازيم و در مقابل طوفانها مقاومت كنيم.اما .... برام دعا کنید
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 18:27 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من که اصلا از کار شازده سر در نمی یارم.یه روز می گه تو نباشی من میمیرم. یه روز میگه رابطمون باید کم بشه.باز فرداش میگه من منظورم چیز دیگه ای بود.من که موندم.
دچار سردرگمی احساسی شدم.من نفهمیدم اخر چه باید کرد.تازه داشتم باور می کردم دوستم داره و توی این دنیای وانفسا حداقل یکی هست که منرو دوست داره و من براش مهمم.اماحالا دوباره به مرحله نمی دونم رسیدم.چه باید کرد نمیدونم.شاید باید صبر کنم تا گذر زمان برام همه چیزرو روشن کنه.اما میترسم توی این گذر زمان چیزهای مهمی رو از دست بدم.اما این رو خوب می دونم که باید اون محبتشو بهم ثابت کنه نه اینکه من کشف کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 7:44 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 7:31 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ... چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ... و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي ... دفتر عمر مرا ... با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست ... مي تواني تو به من ... زندگاني بخشي ... يا بگيري از من ... آنچه را مي بخشي. بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ... گرد بادم در دشت ... برگ پاييزم در پنجه ي باد ... بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم ... بي تو ... اشكم - دردم - آهم ... آشيان برده ز ياد ... بي تو خاكستر سردم ... خاموش ... نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق ... نه مرا بر لب ، بانگ شادي ... بي تو وحشت هر زمان مي دردم ... بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ... كاستن ... كاهيدن ... كاهش جانم ... كم كم ... چه كسي خواهد ديد ، مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ... مردم.
+
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 9:3 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در شنبه 8 مرداد1384ساعت 9:11 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتی منطقی میشه و همه چیز رو از روی منطق نگاه میکنه وقتی همش به فکر اینه که به هم وابسته نشیم و نگران اینده احساس میکنم حتما یه روزی می خواد تنهام بذاره و بره.که نمیخوادمن بهش وابسته بشم یا بلعکس .شاید هم حدسم درسته واینکه اون من رو اونقدر دوستم نداره که بخوادتاابد تا اخر باهام باشه شایدبعد از یه مدتی ازم خسته می شه و می خواد بره.وشاید های زیادی ..
اما واقعا چرا نمیخواد رابطمون نزدیک تر بشه و ازوابستگی می ترسه چرا اینقدر محتاطه؟ اگه حدسای من غلطه پس دلیل اصلی چیه؟ میخوام منم منطقی بشم.فکر میکردم با این اوضاع درکم میکنه اما اینگار خیالم خیلی خام بوده.
+
نوشته شده در شنبه 8 مرداد1384ساعت 2:32 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شعر چشمانت سرودني نيست
بارها خواسته ام در وصفت چيزي بگويم اما زبانم ياري نمي كند مهرباني كه در تو ديده ام و صداقتي كه در چشمانت موج مي زند هيچ كجا سراغ ندارم هيچ آينه اي تو را آنگونه كه هستي نشان نمي دهد فقط من مي دانم تو كيستي و همين كافيست براي يك عمر با تو ماندن
+
نوشته شده در جمعه 7 مرداد1384ساعت 9:35 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||