تبليغاتX
تولدی تازه
هیچکی نمیدونه من الان چه حسی دارم مگر اوناییکه واقعا دلتنگی رو چشیده باشن.من امروز میرم تا شازده رو ببینم.بعد زمانی که شاید برای همه کوتاه باشه و کم ولی برای من خیلی طولانیه.دیشب اصلا نتونستم بخوابم

نمیدونید چقدر وقتی دیروزصداش رو شنیدم هیجان زده وغافل گیر شدم..

وااااااییییی خدای من امروزرو تموم نکن.خیلی دوست دارم

اصلا نمی تونم چیزی بگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 8:8  توسط خودم  | 

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق ابی دریا ی واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرندگان میخواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودکی معصوم

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است.....................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 7:4  توسط خودم  | 

دلم برای کسی تنگ است که شوق زیستن را برایم اورد.

درسته که نسبت به قبل دیدارهامون بیشتر شده اما من هنوز دلم تنگه.شازده میگه این دیدارها تبدیل به عادت شده اما اگرهم عادته عادت قشنگیه.

اما به نظر من این عادت نیست یه چیز دیگس.نمیدونم چیه.اما عادت نیست اگه من به دیدنش عادت کرده بودم که دلم اینقدر تنگ نمی شد و بعد از یه مدتی به نبودنش هم عادت میکردم.همونطور که به بودنش عادت کرده بودم.نه اینکه بیشتراز قبل دلم براش تنگ بشه و هر روز که می گذره دل تنگیم بیشترمیشه.

حالا که دانشگاه هم تموم شد حسابی کلافم .چون بهترین وقت ممکن هم برای با هم بودن تموم شد خیلی ناراحتم.بهم نخندید اولین باره که دلم میخواست ترم تموم نشه.

اما این مدت خیلی چیزای خوبی یاد گرفتم و خودم رو بیشتر شناختم مخصوصا با سوالای سختی که دختر خالم ازم میپرسه.من به دختر خالم گفتم این سوالای سخت رو از شازده بپرس اون خوب میتونه جوابت رو بده.البته اینم بگم که من از پس جواب دادن به سوالاش بر اومدم.

امتحانام نزدیکه برام حسابی دعا کنید شرمنده نشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 8:58  توسط خودم  | 

محلات:

محلات در روزگار هخامنشيان بخش كوچكي از ايالت ماد به شمار مي رفته است، اين منطقه در دوران اشكانيان جزئي از ايالت والي نشين ماد بزرگ محسوب مي شود، در زمان سلوكيان اين ناحيه، مخصوصا" قسمت شمالي آن يعني دهستان خورهه مورد توجه حكام يوناني بوده است وجود آثار باستاني باقي اثر باستان در استان مركزي است در روشن ساختن سابقه تاريخي اين منطقه نقش مهمي را ايفاء مي كند. در رمان ساسانيان نيز منطقه محلات، مخصوصا" دره رودخانه قهرود در جنوب اين شهر محل استقرار جمعيت بوده است آثار باقيمانده از يك آتشكده مربوط به اين دوره اين مطلب را به وضوح نشان مي دهد در دروان نخستين اسلامي اين شهرستان جزء منطقه اي به شمار مي رفت كه جبال خوانده مي شد از زمان سلاجقه بر اين سامان عراق عجم نام نهاده اند كه حوزه كنوني اين شهرستان بخش كوچكي از منطقه عراق عجم به شمار مي رفت و اين نام تا زمان قاجاريه و پهلوي نيز معروف بوده در تقسيمات كشوري روزگار مغول اين ناحيه جزئي از منطقه اي بود كه عراق عجم ناميده مي شد و در قرن هفتم عراق عجم را قمستان عراق مي خواندند در قرن چهارم هجري و در روزگار ديالمه ( 378ه.ق. ) بصورت رستاق ( بخش فعلي) شناخته و آن را به چند طوج تقسيم كرده اند در همين دوره منطقه مورد نظر ما رستاق انار خوانده مي شده است .
همچنين در قرن چهارم هجري روستاهاي ( عليا و سفلي ) وطالقان در دهستان خورهه از توابع رستاق انار محسوب مي شده اند . مراكز و كانون هاي درجه اول شهري در اطراف اين شهرستان عبارت بودند از ساوه تفرش ، وره ( آشتيان) ساروق و گلپايگان شهرها و كانون هاي مبادلاتي درجه دوم در عراق عجم عبارت بودند از : محلات ، خمين، كميجان، ميلاجرد، خنداب، خورهه، نيمور، نراق، دليجان، جاسب ، مامونيه
از زمان صفويه مبادلات تجاري شهرستان محلات عمدتا" با اصفهان بوده است. و در اين دوره آلو، قالي، خوان و خوانچه و نقاشي از محلات به اصفهان حمل مي شده و در دو كاروان سرا مبادله مي شده است.
همان طور كه در قسمتهاي پيشين اشاره شد در محدوده كنوني اين شهرستان دو روستاي خورهه و نيمور سابقه اي بسيار طولاني تر از شهر محلات دارند و درجاهاي مختلف از آنان به عنوان شهر ياد شده است در واقع در آثار تاريخي بسيار قديمي نامي با عنوان محلات وجود ندارد. بلكه همان طور كه گفته شد محلات به نامهايي چون انار باره انار و ساير البلوك، معروف بوده است روستاي نيمور ( هم اكنون شهر مي باشد ) نسبت به خورهه و شهر محلات تاريخ روشنتري دارد و در منابع مختلف تاريخي بدان اشاره شده است اين روستا در دو دهه گذشته به لطف قرار در مسير محلات خمين و وجود معادن سنگ بسيار زياد رشد چشمگيري داشته و در سال 85 تبديل به شهر شده در حاليكه روستاي خورهه كه قدمتي بيشتر داشته امروزه از نظر رشد جمعيتي در جا مي زند علت ايجاد و توسعه روستاي نيمور به احداث سدي در روزگار ساسانيان بر روي رودخانه قهرود و كندن كانالي بزرگ به طول هيجده كيلومتر براي تامين آب تيمور باز مي گردد بناي آتشكده نيمور تا قرن چهارم هجري سالم بوده است و نيمور از مراكز مهم مذهبي فلات ايران در روزگار باستان به شمار مي رفته است وجود بقاياي آتشكده ساساني آتشكده در سه كيلومتري جنوب آن و حصار دژي كهن بنام قلعه جمشيدي مويد اين گفتار است درباره اين قلعه در زمان حمله افغاغنه به اين منطقه داستان هايي نقل مي شود.
كه در اسنادتاريخي ذكر نشده است از جمله اين كه آزاد خان به نيمور حمله اي آورد و اهالي را در قلعه جمشيدي معاصره مي كند، اين معاصره مدتها ادامه يافته و هيچ كس قادر به نفوذ قلعه نبوده است و روستاي نيمور تا زمان ناصرالدين شاه از اباديهاي خالصه به شمار مي رفت، در زمان حكومت مسعود ميرزاضل السطان پسر دوم ناصرالدين شاه در اصفهان نيمور همراه با ششصد آبادي خالصه حوزه اصفهان به اجاره نامبرده واگذار شد، پس از آغاز فروش خالصه ها در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه و روزگار مظفرالدين شاه نيمور به مالكيت دائمي ظل السلطان در آمد و از آن جا كه درتيمور مالك زمينها وظيفه داشته تا مسكن خانوارها را نيز تامين كند، بدين جهت مجموعه آبادي به مالك و يا مالكين تعلق داشته است و همچنين مدتي نيز محلات مركز فرقه اسماعليليه بوده است.

وجه تسميه نام محلات:

انگيزه ايجاد شهر، وجود اب، از چشمه اي طبيعي است كه جهت كشاورزي استفاده مي شود. همان طور كه از نام شهر پيداست محلات يك اسم عربي است كه جمع محله مي باشد زمان اين نام گذاري دقيقا" معلوم نيست ولي به گفته يكي از مطلعين محلي فردي بنام سهراب امين اين اسم را در زمان حمله افغانها ( ازاد خان) به اين منطقه بر روي اين شهر گذشته شده است و اينكه چرا اين شهر را محلات مي خوانند به علت وجود محله هاي مختلفي بوده كه با يكديگر تجانسي نداشته اند در گذشته اختلاف بين محله ها گاهي به حدي مي رسيده كه كسي جرات پا گذاشتن به محله ديگر را نداشته در حال حاضر اين اختلافات به دليل وسيعتر شدن شهر و افزايش جمعيت و بالا رفتن سطح فرهنگ مردم و زياد شدن مشغله كمرنگ شده است ولي هنوز هم با وجود نام گذاري خيابان ها به اسامي مختلف باز هم هر محل را به نام قديمي اش مي خوانند از محله هاي قديمي شهر مي توان از محله بالا، محله زير، آبرويه، قلعه و گوشه نام برد.

روستاي لريجان :

نام دهي در دهستان باقر اباد شهرستان محلات است، كه در تمام ايران نامي بي مانند مي باشد اين واژه در هيچ فرهنگي نيامده است لر يعني جوي آب باشد اعم از ان كه سيلاب او ار كنده و يا ساخته باشند جان پسوند مكان است و معرب گانم

+++++++++
منبع اينترنت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 7:41  توسط خودم  | 

مشخصات یک پسر خوب

يک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گير نميدهد .
يک پسر خوب تا زمانی که يک خانم محترم کنارش نشته با سرعت بالای
۵ کيلومتر در سال حرکت نميکند .
يک پسر خوب زمانی که کسی ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از
۲ به ۴ ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.
يک پسر خوب زمانی که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آيد.
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روی بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشی نميکشد .
يک پسر خوب زمانی که تصادف ميکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد .
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگی از راهداری و شهرداری خيابانهای شهر را متر نميکند .
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود .
يک پسر خوب دکمه های پراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم ميکند .
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت ميدزد .
يک پسر خوب روزی
۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند .
يک پسر خوب بيشتر از
۵ دقيقه در دستشوئی نميماند . ( نکته کنکوری)
يک پسر خوب
۲ساعت در حمام آهنگ جوادی يساری نخوانده وبرای همسايگان آلودگی صوتی ايجاد نميکند.
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نميبرد .
يک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نميکند .
يک پسر خوب از سن
۱۴ سالگش از پدرش پول تو جيبی نگرفته و خودش کار ميکند .
يک پسر خوب به جای اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر
۱۰۰ سالگی خود باشد .
يک پسر خوب اگر زبانم لال از افيون اينترنت استعمال و خدايی نکرده وب لاگ نويس شد بر حسب اتفاق از هر
۱۰ کامنت او ۹ عددش متعلق به دختران نيست .(ا ستثناء دارد البته...)
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجای اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند .
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمی را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو و خشک خود را جر نميدهد .
يک پسر خوب هر روز ساعت
۶ بيدار شده و حد اکثر تا ساعت ۷:۳۰ سه نمونه از انواع رايج نان را تهيه و برای صبحانه به خانه می آورد .
يک پسر خوب اگر
۵ بار مکرراْ برای خريد از خانه يرون رفته و باز هم با يک لیست ۳ متری مواجه شد غرغر نميکند .
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزی نمی زند تا همه سیرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غدا خوردن می نمايد .
يک پسر خوب تقاضای وسايل نا مربوطی از قبيل موبايل را از خانواده ندارد .
يک پسر خوب اسم شرکت در جشن تولد هايی که مشکوک به وجود جنس مونث هستند را نمی آورد.
يک پسر خوب تا قبل از سن
۳۰ سالگی فکر زن گرفتن را از سر خود بيرون ميکند .
يک پسر خوب تا قبل از ازدواج
۵۰ بار عاشق نشده و هر دفعه ادعای وحدت در عشق نميکند .
يک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بيرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پليس
۱۱۰ تماس حاصل می کند.
يک پسر خوب برای احيای حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد .
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودمانی که عادت به بيان شوخی های نا مربوط از قبيل حراج لفظی عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند.
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به
۱۳ ماه دهانش بوی تلفن نميدهد .
يک پسر خوب هر صدايی از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و
۶ متر به بالا نمیپرد .
يک پسر خوب هيچ گاه بوی عطر مشکوک از قبيل زنانه نميدهد .
يک پسر خوب برای رفتن به مراسم خواستگاری لااقل دو عدد مينی بوس تهيه ميکند.
يک پسر خوب موقع رفتن به خواستگاری برای نشان دادن عظمت خانوادگی گذشته از تمامی فاميل های درجه
۱-۲-۳-۴ و الی آخر از آقا رضا بقال محترم محله٬ حاج علی قصاب محترم و ما بقی کسبه محل به دليل دارا بودن تجارب بالا دعوت بعمل می آورد .
يک پسر خوب برای شروع زندگی مشترک نياز به عشق و محبت دو طرفه نداشته و فط کافيست عمه خانم بزرگ فاميل تائيد کنند دختر شمسی خانم خاله مادرشون دهانش بو نميدهد و شوهر داری بلد است .
يک پسر خوب رای حفظ حرمت فاميل عظيم الشان پا روی عشق و دلش گذاشته و با دختر عموی نافبريده اش که به خواست خدا دماغش به قاعده چماق و هيکلش به سان خرس است مزدوج ميشود .
يک پسر خوب عيد به عيد يادش نمی افتد که بايد دندانهايش را مسواک بزند و اين کار را هر شب انجام ميدهد .
يک پسر خوب در کلاس درس و در حضور تنی چند از خانمهای محترم شستش را تا انتها در دماغ مبارک فرو نميکند و يک چرخش دورانی به آن نميدهد .
يک پسر خوب برای بيرون رفتن از خانه
۳ ساعت جلوی آئينه نايستاده و بزک نميکند .
يک پسر خوب بجای سوار شدن به خط واحد پشت سر آن ميدود تا هم بدنش سالم بماند و هم صرفه جويی اقتصادی کرده باشد .
يک پسر خوب تنها جوکهايی را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت ارشاد اسلامی٬وزارت بهداشت٬ وزارت مبارزه با تبعيضات استانی و ... باشد .
يک پسر خوب در جشنهای فاميلی جو گير نشده و نميرقصد تا ابروی کل خاندان رابر باد دهد .
يک پسر خوب در مهمانی های خانوادگی نوشدنی های غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمی و کتبی پدر محترم استعمال ميکند .
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواری کردی چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمیپرد .
يک پسر خوب تنها برای رضای خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهری و برون شهری هر کجا که دختر خانم يا خانمی را در رده سنی
۱۸ تا ۲۸ سال ديد سوار کرده و به مقصد می رساند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 7:41  توسط خودم  | 

از پنجره‌ها

يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند
گاه‌گاهي ز خودم مي‌پرسم
از كجا اسم مرا مي‌داند

دلتنگ هنوز ان نگاهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 9:1  توسط خودم  | 

غروبی بود و صحرایی غم آلود

برخسار افق، دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانتاب

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگزردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریای آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر، چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا ال میزد

جوانی، نی در آن احوال میزد

زمِین در ماتم هجران خورشید

چو مصروعی دمادم جان بسر بود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که همچو دردمندی محتضر بود

ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی به گوش شمس میگفت -

که : دور از روی تو خاموش و سردم

مرو ، ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر ، آرام من باش

تو بخت روشنی بر بام من باش

ولی مهر درخشان نرم نرمک -

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نامرادی -

بزیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

بتن از شب ، لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور -

جمال نقره فام ماه ، سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در آن دم بر فراز تخته سنگی -

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید روی -

بدامن جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همیزد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آندو ، با هم راز میگفت

نگاه ، عاشقانرا صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

(( تو مو می بینی و او پیچش مو ))

(( تو ابرو ، او اشارتهای ابرو ))

جوانک زلف دختر را به نرمی

بانگشت نوازش تاب میداد

پریرو گریه میکرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان زیر لب با خویش میگفت :

- مه من ، دلربا شیرین دهانست

(( میان ماه من تا ماه گردون ))

(( تفاوت از زمین تا آسمان است ))

قمر ، این زلف عطرآگین ندارد

قد موزون ، لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گمکرده فرزند -

بروی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی -

بروی برگ گل ، پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین دهانی -

بود شیرین تر از جان جهانی

پریرو تا برد دل را ز عاشق -

بهنگام نیازش ناز میکرد

خمار آلوده نرگس را به صد ناز -

گهی می بست و گاهی باز میکرد

دلارامی که رمز عشق داند

گهی جان می دهد گه میستاند

جوان ، آهی کشید و گفت : ایگل -

(( چه خوش باشد که بعد از انتظاری...))

کلامش را برید و گفت آنماه : -

(( به امیدی رسد امیدواری ))

جوان گفتا که : من امیدوارم

پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش با هم نشید آنرا

بلی ، راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منّت از زبانرا

بچشم یکدگر تا خیره بودند -

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان ، گاهگاهی -

بچین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و نا امیدی -

بجان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل ، ناله ها داشت

حکایت ها نهانی با خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش -

به روی یار ، گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک -

ستاره بر رخ ان ماه میریخت

ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود

  خدای عشق آنجا (( ناخدا )) بود

پریرو ، موی عطر افشان خود را -

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوانرا

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان ، آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروق از دیده ی او رخت بر بست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود بپای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

در آن حالت بروی عاشق زار -

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده -

خروشان موج دریا ، داد میزد

پریرو با نگاهی حیرت آمیز -

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی -

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل این شعر میخواند -

بآهنگ (( نوا )) اما به صد سوز

خوش آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد

شعر از : مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 7:29  توسط خودم  | 

دیروز غافل گیر شدم.شازده اومده بود پشت در کلاسم.دلم براش خیلی تنگ شده بود.خدا دلش به حالم سوخت اینگار.روز قبلش با دوستای مشترکمون رفته بود بیرون.من نرفتم.چون توی بچه ها کسی بود که به من قبلاپیشنهاد داده بود البته قبل از ورود شازده به زندگی من.منم به خاطر اینکه هم شازده ناراحت نشه و هم خودم معذب نباشم.نرفتم.اخه هیچکدوم از بچه ها از رابطه ما خبر ندارن.منم چون دوست نداشتم باز شازده فکر کنه نخودیه(این رو یه بار که با بچه ها رفته بودیم بیرون گفت) وهمین که دوست نداشتم بازم تظاهر کنم و همین طور توی برخوردم نسبت بهش محتاط باشم ترجیح دادم نرم.اما دلم براش تنگ شده بود.و همش خدا خدا می کردم که یه جوری بشه بینمش.

1-2 ساعتی با هم بودیم خیلی خوب بود.قرار بود امروز هم اون جایی کار داره با هم بریم.اما ازش خبری نشد.هرچی منتظر شدم که خبر بهم بده نداد.دلم هنوزم تنگه.می دونم دیدن زیاد شایدبیشتر بهم وابستمون کنه و دورشدن از هم اونم باشرایطی که من دارم و شهر دیگه درس می خونم برامون سخت باشه.اما من دیگه وابسته شدم اگه اینطوری نبود دلم اینقدر براش تنگ نمی شد.اما گاهی اوقات میگم که هروقت اون شرایط پیش اومد فکرش رو می کنم.میتونم یه جوری خودم رو وفق بدم.اما الان که اینقدر بهم نزدیکیم چرا باید دور باشیم و اینقدر دلتنگ.

 

 

روزهايي كه بي تو مي گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه هاش

آرزو باز مي كشد فرياد

در كنار تو مي گذشت اي كاش........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 14:53  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 7:37  توسط خودم  | 

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم 

سراغ تو را از خدا می گرفتم

اگر سنگ بودم به هرجا که بودم

سر رهگزر تو جا کی گرفتم

اگر ماه بودی شايد به صد ناز لبه بام من مينشستی

اگر سنگ بودی به هرجا که بودی مرا ميشکستی  می شکستی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 7:20  توسط خودم  | 

.دچار یه سر درگمی عجیبی شدم.درست نمیتونم بفهمم ازم چی می خواد.سر درگمم کرده.فکر میکنم اونطوری که من در مورد رابطمون فکر می کردم اشتباه بوده.بهم میگه زیاد بهش زنگ میزنم.   نمی خواد من دیگه بهش زنگ بزنم.البته من از اینکه بهم این حرف رو زد ناراحت نشدم چون خواسته اون برام ارجهتر از خواست خودمه.

راست می گه که بهم میگه دیونه ای.واقعا دیونم.از اون ادم مغرور هیچی در برابر شازده نمونده.بهم میگه چون دوستش دارم دیونم.اما اگه این دیونگیه من می خوام دیوونه باشم.وقتی اینو بهش گفتم بهم خندید.

دلم از این روزگار حسابی گرفته.دلخوشیهام یکی یکی دارن میرن.و من موندم که چه باید بکنم.

من از این اینده ایکه شازده نگرانشه و اصلا معلوم نیست اتفاق بیافته یا نه متنفرم.من الان رو میخوام با یه دید کم به اینده .

خدااااااا من باید چیکارکنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 10:20  توسط خودم  | 

 

 

 

نشد این تا ز سر لطف شبی

                             سوی من آیی و

                                           بر من نظر تازه کنی

نشد آن تا ز سر بخت شبی

                             همچو گم کرده رهی

                                               از سر کویم گذری

چو نه این لطف تو داری ، نه من آن اقبال

شوق دیدار تو را ............

چه امید عبثی ، آرزوئی چه محال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 8:52  توسط خودم  | 

نیمه شب بود و تو در خاطر من چون هرشب

             ره خواب بر چشم ترم می بستی

                               در خیال من و اندیشه من بودی تو

                                                 نه همین شب همه شبها هستی

خاطرت آرام به اندیشه من می آید

همره خاطر تو بغض و غرن * می آید

همه شب حال من این است

                                    نه این شب تنها

همه بی تابی و شب بیداری

                                    گونه   تر  کردنها

تو کدامین شب از این حال دلم با خبری ؟

                                   تو چه دانی که چه سان میگذرد ؟

                                             لحظه ها ، ثانیه ها ، بی تو سرکردن ها

کاش میدانستی .....

       کاش میدانستی شوق دیدار تو در سر دارم

کاش میدانستم .....

        کاش میدانستم که اگر باز بگویم با تو

                                                 از تو چه پاسخ دارم

کاش میدانستی ....

        کاش میدانستی که به اندازه این فاصله ها

                                              من از این فاصله ها بیزارم

کاش میدانستم ....

       کاش میدانستم که چه در سر داری

                            چیست برهان دمی لطف و دمی آزارم

کاش میدانستی        کاش میدانستم

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 9:19  توسط خودم  | 

هيچ وقت قمار نكردم

جز يك بار آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست داشتيم

گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم

گل من را بوييدي و بازي را شروع كردي

گفتي :من مال تو ام و تو ؟

گفتم :من هم مال تو ام !

بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم

من خودم را به تو باختم تا تو را بردم

و تو خود را باختي براي من

ديگر هرگز قمار نميكنم

من ديگر مني ندارم كه ببازم

من ديگر مال تو ام

گل سرخي دارم كه در باغچه ي قلبم براي هميشه كاشته ام ....

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 3:11  توسط خودم  | 

                تبسم های غمگین ترا وقتی که می بینم                    

دلم می گیرد و تر می شود احساس شیرینم

         نشستی ان طرف ساکت دلت یکپارجه ابری بود         

 و بوی اشک می اید.....خدایا من چه می بینم

                و وقتی نرم می بارد بدون شکوه ای از من               

بدست باد می افتد.......طلائی ها پرچینم

کنارت می نشینم بی تعارف با سلامی گرم              

 به سردی پاسخم را می دهی یعنی اینکه غمگینم

بفکر غنچه ها هستی وحق با توست می دانم          

 کمی تغییر کرده رنگ گلهایی که می چینم

ندارد هیچ گلی شایستگی دستهایت را                   

چه جای این من و دست زمختم و سرد و سنگینم 

  

                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 9:5  توسط خودم  | 

هر که امد تاری تنید

تا که کامل شد پیله تنهایی من

ولی تو امدی و از هم گسستی

این پیله سبز رنگین مرا

ای رها بخش شب ظلمانی من

تو امدی و در هم شکستی

این سکوت سخت و سنگین مرا

ای امید بخش راه حیرانی من

تو امدی و ارامش بخشیدی

این قلب سرد و غمگین مرا

ای ارام جان

تو امدی و خلوتم بر هم زدی

و با من خواندی نغمه عشق و سرود پایداری

ای همنوای صبح بیدار من

تو امدی و مرهم شدی

بر زخم دل زهراگین من

ای درمانگر دردهای سینه ام

ای شفا بخش روح من

فقط تویی باعث شادمانی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 7:33  توسط خودم  | 

امروز شازده رو اذيت كردم.البته اين كار هميشگيمه.از بس احمقم.خودم با دستاي خودم گورمو مي كنم.مي دونم حسابي خسته ش كردم با اين اخلاق گندي كه پيدا كردم.شدم ايينه دق.بعدشم هي گله مي كنم كه ما همو كم مي بينيم تو چرا از من فرارمي كني چرارابطمون نزديكتر نميشه و....اما يكي نيست بگه والا حق داره ازت فرار كنه (خاك تو سره ديوت كنن.)راست ميگه به جاي اينكه اين چند ساعتي كه با هميم خوش باشيم من همش ضد حال مي زنم.فكر ميكنه من از با اون بودن لذت نمي برم اما واقعيت اينه كه تنها چيزي كه بعد از اين همه مدت واقعا من رو سرحال مياره و واقعا لذت مي برم همين چند ساعت شايد در هفته باشه.اما واقعا دست خودم نيست اگه اونايي كه چند سال من رو ميشناسن بپرسيد همه ميگن كه من اينطوري نبودم و ذاتا هم نيستم يعني اخلاقم اين نيست.من اصلا ادم غرغرو و بهونه گير و گير بده سرمسائل جزئي نبودم اما جديدا خيلي عنق و بد اخلاق و غرغرو شدم خودمم اينو مي دونم اما نميدونم چيكار كنم با اين اخلاق بدي كه پيدا كردم تازه زود رنجي و حساس شدن رو هم بذاريد روش عجب اشي ميشه همه رو فراري مي دم.خودم از خودم با اين اخلاقم بدم مياد چه برسه به بقيه و مخصوصا شازده.نمي دونم چه بايد كرد اما من شدم باعث عذابش الان باز اينا رو بخونه ازم شاكي ميشه كه چرا نوشتي.اما دلم ميگيره وقتي ازدستم ناراحت ميشه.واقعا حق بهش مي دم من خودخواه شدم و اون رو مي خوام فقط من رو درك كنه و من هر چي نق ميزنم تحمل كنه .اما به خدا درك مي كنم تمام مشكلاتي رو كه داره اما به جاي اينكه بيام باري از دوشش بردارم (اينم بخوره توسرم حداقل باري رو دوشش نذارم)شدم توي اين هيرووير مايه ازارش.حتما ازدستم حسابي عصباني ميشي و دلخوركه اينا رو نوشتم.اما من رو ببخش.

با خودم خيلي وقته دارم فكر ميكنم و امروز هم از ساعتي كه از پيشش اومدم دارم به همه جوانب فكر ميكنم ميدونم كه مي خوام پيشم باشه و با هم باشيم در كنار هم اما اين بودن من داره اونواذيت ميكنه داره خستش ميكنه راست ميگه اگه قرار رابطه ما اينطوري باشه تموم بشه و نباشه خيلي بهتره .شايد بايد برم و هر وقت دوباره همون ادم سابق شدم البته همونكه نميشم اما بهتر از حالا برگردم.شايد بايدبمونم امايادم باشه براي شازده هم نقابمو بزنم.شايد بايد بمونم تا هردوتامون ياد بگيريم تو سختيها چه طوري كنار هم باشيم .شايد .....بايد بازم فكر كنم ببينم كدوم راه بهتره تا الان به اين نتيجه رسيدم كه شازده برام مهمتر از همه چيزه حتي خواسته خودم.بايد نظر اونم بخوام نمي خوام بدون نظرخواهيش كاري كنم كه به جفتمون مربوط ميشه.بازم  مي گم نمي دونم اما واقعا مخم هنگ كرده هروقت ميگم نميدونم از دستم كفري ميشه.

فكر مي كردم ميتونيم در كنار هم  ويرونه ها رو بسازيم و در مقابل طوفانها مقاومت كنيم.اما ....

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 18:27  توسط خودم  | 

من که اصلا از کار شازده سر در نمی یارم.یه روز می گه تو نباشی من میمیرم. یه روز میگه رابطمون باید کم بشه.باز فرداش میگه من منظورم چیز دیگه ای بود.من که موندم.

دچار سردرگمی احساسی شدم.من نفهمیدم اخر چه باید کرد.تازه داشتم باور می کردم دوستم داره و توی این دنیای وانفسا حداقل یکی هست که منرو دوست داره و من براش مهمم.اماحالا دوباره به مرحله نمی دونم رسیدم.چه باید کرد نمیدونم.شاید باید صبر کنم تا گذر زمان برام همه چیزرو روشن کنه.اما میترسم توی این گذر زمان چیزهای مهمی رو از دست بدم.اما این رو خوب می دونم که باید اون محبتشو بهم ثابت کنه نه اینکه من کشف کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 7:44  توسط خودم  | 



 

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 7:31  توسط خودم  | 

 

در ميان من و تو فاصله هاست ... گاه مي انديشم ... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!... تو توانايي بخشش داري .


دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ... چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ... و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي ...


دفتر عمر مرا ... با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست ... مي تواني تو به من ... زندگاني بخشي ... يا بگيري از من ... آنچه را مي بخشي.


بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ... گرد بادم در دشت ... برگ پاييزم در پنجه ي باد ... بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم ... بي تو ... اشكم - دردم - آهم ... آشيان برده ز ياد ... بي تو خاكستر سردم ... خاموش ...


نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق ... نه مرا بر لب ، بانگ شادي ... بي تو وحشت هر زمان مي دردم ... بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ... كاستن ... كاهيدن ... كاهش جانم ... كم كم ... چه كسي خواهد ديد ، مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ... مردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 9:3  توسط خودم  | 

 

 

 

اي دل تو را بگفتم كز عاشقي حذر كن

بگذار نيكوان را وز مهرشان گذر كن

چون روي خوب بيني ديده فراز هم نه

چون تير عشق بارد شرم و خرد سپر كن

فرمان من نبردي فرجام خود نجستي

پنداشتي كه گويم هر ساعتي بتر كن

هرگام عاشقي را صد گونه درد و رنج است

گرايمني ت بايد از عاشقي حذر كن

تا كام من برفتي در دام عشق ماندي

چون است روزگارت ؟ما را يكي خبر كن

اكنون به صبر كردن نايد مراد حاصل

زين چاره با زماني رو چاره دگر كن.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 9:11  توسط خودم  | 

وقتی منطقی میشه و همه چیز رو از روی منطق نگاه میکنه وقتی همش به فکر اینه که به هم وابسته نشیم و نگران اینده احساس میکنم حتما یه روزی می خواد تنهام بذاره و بره.که نمیخوادمن بهش وابسته بشم یا بلعکس .شاید هم حدسم درسته واینکه اون من رو اونقدر دوستم نداره که بخوادتاابد تا اخر باهام باشه شایدبعد از یه مدتی ازم خسته می شه و می خواد بره.وشاید های زیادی ..

اما واقعا چرا نمیخواد رابطمون نزدیک تر بشه و ازوابستگی می ترسه چرا اینقدر محتاطه؟

اگه حدسای من غلطه پس دلیل اصلی چیه؟

میخوام منم منطقی بشم.فکر میکردم با این اوضاع درکم میکنه اما اینگار خیالم خیلی خام بوده.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 2:32  توسط خودم  | 

شعر چشمانت سرودني نيست
بارها خواسته ام در وصفت چيزي بگويم
اما زبانم ياري نمي كند
مهرباني كه در تو ديده ام
و صداقتي كه در چشمانت موج مي زند
هيچ كجا سراغ ندارم
هيچ آينه اي تو را آنگونه كه هستي نشان نمي دهد
فقط من مي دانم تو كيستي
و همين كافيست براي يك عمر با تو ماندن
+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 9:35  توسط خودم  |