|
|
|
||||
|
دلم شکسته احساس بدی دارم.من الان مشهدم.دلم خیلی گرفته.اومدم کافی نت بیبنم شازده چیزی گذاشته یا نه.میل داشتم البته مال قبل از سفر من و دیدارمون بود ولی من چک نکرده بودم.
من یه میل با مضمون مطلب قبلی وبلاگم برای شازده هم زده بودم.در جواب برام میل زده بود.اما یه حرفش خیلی من رو تو فکر برده .بهم گفته بود چرا می خوای یه رابطه ساده رو با این مسائل خرابش کنی.تا حالا من فکر میکردم رابطه ما اصلا هم ساده نیست.اما همه فکرام غلط بود.
احساس میکنم شازده من رو برای تنهاییش میخواد.و روزی من رو از زندگیش به سادگی میزاره بیرون.
رفتم حرم خیلی حالم گرفته بود.روز قبلش براش زنگ زدم اخه حسابی دلم براش تنگ شده بود طوری که دیگه گریم گرفت.
با امام رضا کلی حرف زدم از شازده گله کردم.به امام رضا گفتم اگه قرار فقط تو تنهاییش باشم و یه روزی من رو حذف کنه از زندگیش.اون موقعه الن باشه خیلی بهتره.تا چندوقت دیگه. دلم کلی گرفته از ادما.
بازم با شما ها حرف میزنم.شاید یکی بفهمه من چی دارم میگم.
خداااااااااااااااا چرا؟
+
نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 11:46 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چقدر دوستش دارم.حتی خودم هم مقدارش رو نمیدونم فقط از این همه علاقه گاهی وحشت میکنم.چقدر دلم برای دیدنش ﭘر ﭘرمیزنه.اما ... امروز از دستم رنجید.اما کاش می دونست که چقدر بهش احتیاج دارم وچقدر دوستش دارم و برای دیدنش بیتاب.اما اگه نمیبینمش به خاطر شرایط روحی خودمه.باز میبینمش جروبحثمون میشه باز من گیر میدم و اون رو میرنجونم اونم از روی ناراحتی حرفی می زنه که همه چیز رو خراب می کنه.و من هم که به محبت و ناز خریدن و ناز کردن و ارامش احتیاج دارم چیزی جز یه تنش و یه دلخوری نصیبم نمیشه.اونم همینطور با اینکه من منظوری ندارم اما میرنجه.و نمیتونه به خواسته من جواب بده ﭘس دوتایی از هم دلخور میشیم.من که این همه مدت تنها بودم ﭘس حداقل حالا که شازده رو دارم باعث رنجش اون نمیشم .به تنهایی خودم رو میکشم بیرون اگه تونستم که خوب افرین بهم اگه هم که نه که دیگه تموم شدم.چقدر سخته .احساسم رو نمیتونم توضیح بدم از یه طرف می خوام با هام باشه از یه طرف میترسم خیلی هم زیاد.نمیدونم چراشاید به خاطر اینه که تا حالا توی این شرایط حمایتی رو که لازم بوده ازش ندیدم و همه چیز بر عکس شده.البته شاید منهم در برابر اون و شرایط روحیش همین برخورد رو میکنم.اما چرا؟یه جای کار میلنگه که من از اینکه توی این شرایط روحی خودم با اون باشم میترسم و اونم شاید همینطور. خدایا کی از این چاه تاریک نجات ﭘیدا میکنم؟من از تاریکی و تنهایی میترسم ﭘس چرا نصیبم فقط همینه.
خیلی خستم من رو ببخشید.جز اینجا جایی برای دردو دل ندارم.
+
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 21:19 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
(( من یک سنت پیدا کردم )) روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز،سرش را به سمت پایین بگیرد.(به دنبال گنج!) .او در مدت زندگیش ،296 سکه ی 10 سنتی،16 سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت...؛ در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد؛ او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند،ندید.پرندگان ِ در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جزئی از خاطرات او نشد....؛
+
نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت 16:59 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگزمبریدنام عشق تا دفتر عشق بر نخوانید اب رخ عاشقان مریزید تا اب ز چشم خود نرانید این است سخن که گفته امد گرنیست درست بر مخوانید بسیارجفا کشید اخر او رابه مراد او رسانید این است نصیحت سنایی عاشق مشوید اگرتوانید
+
نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 8:33 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگه پست قبلی رو با دقت بخونید می بینید که حسابی قاط زدم.چون تاریخ ها رو ۲ روز جلو نوشتم .مثلا به جای جمعه باید ۴ شنبه و به جای شنبه ۵شنبه رو در نظر بگیرید.قاطی کردم اساسی.
+
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 10:4 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمیدونم چم شده حسابی کلافم.دوباره قاط زدم.عصبانی و بد اخلاق.شازده هم از من بدتر.جالب اینه که دوتایی باهم قاط میزنیم و دیگه تصور کنید با هم روبرو هم بشیم چه شود؟میشه قضیه جمعه و بدتر اون شنبه.وقتی جروبحث میکنیم بعدش احساس میکنم دیگه دوستم نداره حداقل مثل سابق.و بهم میریزم از نظرعاطفی.تابیام هم که بازمثل قبل بشم طول میکشه.اما در کل با این شرایط روحی اینم میشه قوزبالاقوز.نمیدونم چرا اما دقیقا وقتی به حمایت احتیاج دام دعوامون میشه.و بعد من حسابی از نظرعاطفی دچار نا امنی میشم.این چند روزهم که نبودم واقعا خراب بودم.الانم حال درستی ندارم اما دلم خواست دردو دل کنم.این روزا خیلی دل نازک شدم دلم زودی میشکنه وقتی گفت نمیخوامت وقتی گفت تو فقط شعار میدی تمام دنیا رو سرم خراب شد.بیخیال باید فراموش کنم.اما سخته وزمان میبره فقط امیدوارم توی این مدت اتفاق دیگه ای نیفته.شازده نمیدونم از دستم هنوز دلخوره یا نه. نمیدونم حق با کدوممون بودمن یا اون.
بعدا براتون قضایارو تعریف میکنم.برام دعاکنید
+
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1384ساعت 5:23 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا سایه مبارکت افتاد بر سرم دولت غلام من شد و اقبال چاکرم شد سالها که از سر من رفته بود بخت از دولت وصال تو باز امد از درم بیدار در زمانه ندیدی کسی مرا در خواب اگر خیال تو گشتی مصورم من عمر در غم تو به پایان برم ولی باور مکن که بی تو زمانی بسر برم ز ان شب که باز در دل تنگم در امدی چون شمع درگرفت دماغ مکدرم درد مرا طبیب نداند دواکه من بی دوست خسته خاطرو با دوست خوشترم گفتی بیار رخت اقامت بکوی ما من خود بجان تو که از این کوی نگذرم هرکس غلام شاهی و مملوک صاحبی است من حافظ کمینه سلطان کشورم
+
نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 8:58 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||