|
|
|
||||
|
عشق او باز اندر اوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند عشق دریایی کرانه نا ﭘدید کی توان کردن شنا ای هوشمند؟ عشق را خواهی که تا ﭘایان بری بس که بﭘسندید باید ناﭘسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خوردوانگارید قند توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگتر گردد کمند.
+
نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 17:8 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می رسد روزی که بی من روزها را سر میکنی قصه های کهنه ام را موبه مو از بر میکنی کاش ای تنها امید زندگی میتوانستم فراموشت کنم یا شبی در آتش سوزان دل در نهیب سینه خاموشت کنم کاش احساس نیاز دیدنت
+
نوشته شده در شنبه 23 مهر1384ساعت 5:13 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه یه روز میایی می گم نمی خوام و نمیشه خیال نکن همیشه دلم برات میمیره یه روزی بر می گردی که دیگه خیلی دیره یه روز میایی سراغم که خیلی وقته رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی اون روزا دور نیست که به یاده من بازم نیافتی یه وقتی بر می گردی که فایده ای نداره
********************************************
+
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1384ساعت 7:51 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یا زچشمت جفا بیاموزم یا لبت را وفا بیاموزم تو زمن شرم و من زتو شوخی یا بیاموز یا بیاموزم نشوی هیچگونه دست اموز چه کنم تا تورا بیاموزم؟ به کدامین دعات خواهم یافت تا روم ان دعا بیاموزم؟
+
نوشته شده در شنبه 16 مهر1384ساعت 6:0 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهر جویی زمن و بی مهری هده خواهی زمن و بی هده ای
+
نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1384ساعت 4:42 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاه آرزو می کنم، می توانستی چند صبا حی چون من باشی... بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛ ببینی آن چه من می بینم؛ احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛ در یابی آشفتگی،ترس،تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم، همه را یکباره و با هم اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛ می توا نستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم. می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای. می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم، بخندم،سر خوش باشم و آزاد چون کودکان. این همه را ا ز تو دارم. ******************************************** کاش واقعا شازده میتونست درک کنه که من چه احساسی دارم کاش براش رابطه با من مهم بود. راست میگن که ادم وقتی برای چیزی زحمت نکشیده باشه ارزش اون رو نمیدونه . اگه شازده هم برای رابطه با من زحمت کشیده بود الان که من بهش دارم میگم احساس میکنم ازت دارم دور میشم و نسبت بهت دلسرد اینقدر راحت نمیگفت: " خوب هرجور تو راحتتری من چیکار میتونم بکنم .این احساس توه من برای تغییرش کاری نمیتونم بکنم.". توی این مدت من هیچوقت نفهمیدم عمق علاقه شازده رو.هیچوقت نفهمیدم براش چه جایگاهی دارم و براش چه قدر مهم.هیچوقت نفهمید من کی به محبتش احتیاج دارم و کی باید بهم ابراز علاقه کنه .نفهمید که گاهی اوقات اینقدر اعتماد به نفسم میاد ﭘایین که حتی تصمیم گیری در مورد یه موضوع کوچیک هم برام سخت میشه و اونجاس که باید نشون بده باهامه و ﭘشت و تکیه گاه من.هیچوقت نفهمید واقعا من چی نیاز دارم.هیچوقت.این رابطه داره برام تبدیل میشه به یه رابطه کاملا معمولی. دوست ندارم چنین اتفاقی بیافته.اما واقعا دارم سرد میشم.به نظر شازده اینا همه کاملا مسخره و بچه گانه س.من دارم همه سعیم رو برای حفظ این رابطه میکنم اما فقط منم از طرف شازده هیچ سعی و تلاشی نیست.اینگار توی قایق نشستیم و من به تنهایی ﭘارو میزنم.تصمیم قطعی گرفتم ﭘارو زدن رو به تنهایی بذارم کنار. یا قایق غرق میشه و یا اینبار اون ﭘاروبه دست میگیره و قایق رو هدایت میکنه. دیگه از این وضع مسخره خسته شدم.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1384ساعت 10:45 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بچه ها به نظرتون روز خوب یعنی چی؟زندگی خوب و شاد یعنی چی؟من که هرچی شازده میگه نمیفهمم.اخه اون میگه اصلا روزخوب نداره و زندگی خیلی بیخود شده و از این حرفا.....
یکی کمک کنه شاید من بفهمم روز خوب یعنی چی؟ وای که حسابی گیج شدم
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 5:27 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
... يک لحظه ديگر بيشتر از دنيا نمانده است که تو را مي بينم ، و در همين يک لحظه می خواهم که نگاهت کنم ، به ارادتت شوم ، سلامت کنم و عاشقت شوم ... يک لحظه بيشتر نيست و خدا مي خواهد صور را به اسرافيل بدهد و شايد بايد اين يک لحظه چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش ، خدا يک لحظه ی ديگر به زمان ببخشد و اگر اين گونه باشد براي جبران لحظه ای که رفته، لحظه ی ديگری از خدا می خواهم و اين گونه است که تا آخر دنيای خدا ، چشم در چشمش می مانم. اما همين يک لحظه نگاهت مي کنم. در صور مي دمد و برای اصول دينم، ديگر چيزي جز نگاه تو يادم نمي آ يد .
+
نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1384ساعت 0:53 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنین روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... ناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... همراه قاب عکسم و خیال تو
+
نوشته شده در جمعه 1 مهر1384ساعت 21:30 توسط خودم
|
|
|||||
|
|||||